Yaghoot ferdows News Agency

دِلَن دَروا

باکمال دلن دروا یک اصطلاح قدیمی است که در فردوس خیلی کاربرد داشته است و معنای امروزی آن دلواپسی و نگرانی است و زمانی که یکی از اعضای خانواده پدر یا مادر و یا یکی از فرزندان به مسافرت و یا سربازی می رفت بقیه ی اعضای خانواده چون از او بی خبر بودند دلن دروا می شدند به خصوص مادر خانواده از همه بیشتر دلن دروا بود.

اگرچه امروزه با امکاناتی که در دسترس همگان قرار دارد دلواپسی خانواده ها به حداقل ممکن کاهش یافته است اما باز هم علیرغم اینکه هر روز یا یک روز درمیان با فرزندان خود در دیگر شهرهای دور و نزدیک صحبت می کنند و حتی تصویر همدیگر را هم می بیینند اما باز هم به خاطر مسائلی دیگر ، دلشان شور می زند و نگران این هستند که نکند خدای ناکرده برای فرزندشان اتفاق ناگواری بیفتد .

در قدیم خانواده ها حق داشتند از دست فرزندانشان دلن دروا باشند چون وقتی تعدادی از جوانان فردوس را به سربازی می بردند .محل خدمتشان اغلب در استان های مرزی و به خصوص سیستان و بلوچستان و شهرستان خاش بود و اینها با حقوق ماهیانه  ۵/۱۷ ریال تا پایان خدمت دو ساله علیرغم اینکه مرخصی هم طلبکار بودند قادر نبودند به مرخصی بیایند و با پدر و مادر و اعضای خانواده دیدار داشته باشند بنابراین دو سال و یا حداقل یک سال از احوال همدیگر بی خبر بودند و لذا هم اعضای خانواده و هم آقا سرباز دلشان برای یک دیگر تنگ می شد . سربازی در آن زمان مثل حالا نبود که اغلب سربازها ظهر و شب در منزل و سر سفره بابا و مامان باشند اگرچه تعدادی از سربازها هم اکنون هم در مرز ها با مشقت زیاد به خدمت سربازی مشغول هستند اما تعداد زیادی هم در شهرهای خودشان خدمت می کنند و شکر خدا حقوق و مزایای سربازها هم خیلی خوب شده که حتی بر اساس شنیده ها افرادی که سال ها غایب بودند و به سربازی نمی رفتند الان به واسطه ی همین حقوق بالا ، خدمت را برغیبت ترجیح داده و به سربازی می روند.

در اینجا نقل یک خاطره از یک سرباز فردوسی که حدود ۷۰ سال قبل در استان سیستان و بلوچستان خدمت می کرده خالی از لطف نیست .

با تعدادی از همشهریان حدود ۲۰ سال قبل در حاشیه ی میدان انقلاب فردوس  نشسته بودیم که ایشان که خداوند رحتمش فرماید . خاطره ای از زمان سربازی خود برای ما تعریف کرد . نقل می کرد که من گماشته ی یک سرهنگ بودم و درباغ منزل وی خدمت می کردم و ایشان یک سگ کوچک خارجی پشمالو داشت و اسم سگ داکی بود هر روز ساعت ۲ عصر که از پادگان به منزل می آمد اول داکی را صدا می زد و داکی هم که با او انس زیادی داشت با سرعت می آمد و جناب سرهنگ او را نوازش می کرد . صبح یک روز وقتی می خواست به پادگان برود مرا صدا زد وگفت : حسین !!! امروز این سگ را حسابی می شوری تا ظهر که بیایم تمیز و خشک شده باشد . من هم گفتم چشم ، اما هرچه با خودم کلنجار رفتم فکر کردم که چطور من یک مسلمان و شیعه باشم و سگی را که نجس العین هست بشورم و به هیچ وجه راضی نمی شدم از طرفی از جناب سرهنگ هم خیلی می ترسیدم که اگر ظهر بیاید و ببیند که سگ را نشسته ام ممکن است مرا بازداشت و تنبیه کند . لذا با خود فکری کردم و علیرغم میل باطنی ، کنار باغچه مقداری کف صابون درست کردم و درهمان جا، سگ را به درختی بستم و چوبی را برداشتم و یک مقدار زدمش با اینکه رحمم می آمد اما چاره ای نداشتم و می خواستم که فرار کند . وقتی ولش کردم نفهمیدم که از کدام زیر سوق باغ فرار کرد و دیگر پیدایش نشد . ظهر وقتی سرهنگ به باغ منزل آمد صدایش زد و هرچه گفت : داکی ، داکی ، نیامد که نیامد بعد مرا صدا زد و گفت حسین !! داکی کجاست من هم به سرهنگ گفتم همین جاها بود البته وقتی او را می شستم کف صابون داخل چشمش می شد و بدش می آمد . خلاصه هرچه صدایش کرد نیامد و اینجا بود که سرهنگ تعدادی از سربازان را از پادگان آورد تا بگردند و داکی را پیدا کنند اما هرچه گشتند نتوانستند پیدایش کنند با خودم گفتم تا تو باشی که دوباره مرا به چنین تکلیف سختی وادار کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فرهنگی هنری